امیرسامامیرسام، تا این لحظه: 18 سال و 8 ماه و 5 روز سن داره

جوجه کوچولوی مامان

شایلین کوچولو

عمه شدین ؟ من شدم 8 فروردین 1390. اون روز شایلین کوچولو وارد خونواده ما شد.حالا هم شده عزیز دوردونه. یک وروجکی با اون زبونش هر روز با عمش حرف میزنه. پنج ماهه که ندیدمش. من بهش میگم دخترم برای همین امیرسام هم میگه دختر منِ.   ...
24 دی 1391

تولد یکساگی

خوب برای تولد یکسالگیت یه جشن کوچیک تو خونه گرفتم . چون ما تو کیش کسی رو نداریم مامان از چند تا از دوستاش و همکاراش دعوت کرد که بیان جشن . همه چیز خیلی خوب بود غیز از فردای روز تولدت که فکر میکنم زندگی من و تو از اون روز به بعد ( یعنی تا حالا ) خیلی تغییر کرد .چشم زندگی رو داغون میکنه. اینم یک عکس از تولد یکسالگیت   ...
24 دی 1391

تا یکسالگی

سلام و صدسلام .ببخشید چند هفته ای نتونستم وبلاگ و بروز کنم . می خوام یه چند تا عکس از شش ماهگی تا یکسالگی عزیز دردونم رو بزارم . تو این چند ماه مهمترین تغییرات تو زندگیش افتاد . سینه خیز رفت . چهار دست و پا راه رفت.  تو هشت ماهگی اولین دندونش درآورد . تو یازده ماهگی راه رفت. اون روز قلبم از عشق چنان لبریز شد که گریه کردم . مادرم، روزها و سالها پشت سر هم می گذره و من چقدر زود لحظه های با تو بودن رو از دست میدم و قدرشون رو نمیدونم. دیشب گفتی قصه میخونی و من گفتم نه خیلی خستم و دیر وقتِ . چقدر زود دیر میشه!    اولین مراسم محرمی که توش شرکت کردی . سال 1387   ...
24 دی 1391

اولین روزهای ورود به کیش

اولین روزهای ورود به کیش با حضور مایون و زندایی فریبا همراه بود. تو پنج ماهگیت بود که رفتیم کیش اینجا برای اولین بار پاهاتو گرفتی عزیزم قربون اون خنده هات برم که هنوزم وقتی میخندی قلبم از عشق میلرزه . خندت تو فضای خونه امید به زندگی رو برای مامان به ارمغان میاره. شش ماهگی امیرسام ...
6 دی 1391

اولین سفر

   اولین سفرت رفتیم شمال اردیبهشت سال 87 بود . با دایی و زندایی فریبا و مایون .   مامان خاطره خیلی خوبی از اون سفر نداره. بخاطر مرخصی ای که داشتم تا پنج ماهگی تهران بودیم. بعد بابا اومد دنبالمون با مایون رفتیم کیش خونمون. موقع رفتن خیلی گریه کردم دوست نداشتم تهران رو ترک کنم . اولین روز سر کار رفتنم یکی از بدترین روزهای زندگیم بود . وقتی تهران بودیم چند بار رفتیم کرج خونه مامان گوهر. اینم یه عکس از شما و دایی حمزه ( برادر زندایی فریبا ) ...
6 دی 1391

چقدر زود دیر میشه

  جانکم چند وقته به مامان میگی چرا صبحها منو ول میکنی میری. هر چی میگم نه عزیزم . صبحها قبل از رفتن بوست میکنم نازت میکنم روتو میکشم و به فرشته ها میگم مراقبت باشند بعد میرم. اما قبول نمیکنی میگی نه ولم میکنی. چقدر زود دیر می شه.     ...
5 دی 1391

شروعی متفاوت

خوب یک کم برای این کار دیر شده ولی مامان خیلی دوست داشت یه روزی این کار رو انجام بده یعنی یه وبلاگ که توش برات بنویسه. فکر کنم با یه عکس از تولد سه سالگیت شروع خوبی باشه . تولد چهارسالگیت هنوز توی دوربین منتظرن تا خالی بشن. اولش یک کم گریه کردی و گفتی دوست نداری تو مهد تولد بگیریم اما آخراش بهت خوش گذشت. مایون هم پیش ما بود . اومد مهد. بابا هم یه سر اومد و کیک و آورد و یه عکس گرفت و رفت. دوست دارم عزیزترین ...
4 دی 1391
1